عماد الدين حسن بن علي الطبري

310

كامل بهائى ( فارسي )

حق به صاحب حق رسيدى . و ابو بكر بر منبر بود عمر به ابو بكر گفت به چه سبب خاموش شدى بفرماى تا بيعت كند و الا گردنش بزنم . حسن و حسين عليهما السّلام بالاى سر على صلّى اللّه عليه و آله ايستاده بودند چون شنيدند بگريستند و ابو ذر و بريده و سلمان و مقداد و جمعى مسلمانان بايشان بگريستند على عليه السّلام ايشان را در پيش گرفت و ام ايمن چون گريه حسن و حسين بشنيد گفت يا ابا بكر نفاق ظاهر گرديد و سخنان درشت بگفت . ابو بكر گفت يا على بيعت كن . گفت اگر نكنم چه كنى گفت گردنت بزنم تا سه بار براى حجت تكرار كرد و گفت گردنت بزنم . خالد منافق برخاست و چنگ در گريبان امير المؤمنين زد . ابو ذر غفارى با وى درآويخت و گفت عداوت تو و پدر تو با رسول صلّى اللّه عليه و آله و اهل بيت قديم است و امروز اظهار كردى . ابو بكر از غوغاى مردم بترسيد از هلاك خود در ميان عامه پس از منبر به زير آمد و دست به دست مىزد و در ميان خلق مىدويد و هر زمانى به دروغ مىگفت كه على بيعت كرد شما نيز بيعت كنيد . امير المؤمنين از آنجا بيرون آمد سلمان و مقداد و بريده و حسن و حسين عليهما السّلام تا به روضه رسول صلّى اللّه عليه و آله رفتند و شكايت غدر صحابه بازگفتند . جمعى مسلمانان پيش على عليه السّلام رفتند و گفتند : عز و اللّه علينا ما صنع بك بعد رسول اللّه ادعنا ما شئت فانه لك بحيث تحب ، سخت آمد بر ما به خدا آنچه بر تو كردند بعد از رسول خداى بخوان ما را به هر كارى كه خواهى به درستى كه ما تو را چنانيم كه تو خواهى . امير المؤمنين دانست كه مؤمنان اندك هستند و منافقان بسيار ايشان را زهره خروج نباشد و قوت آن ندارند و فاطمه استعانت كرد به انصار از صغير و كبير ايشان . و گويند فاطمه عليها السّلام بتن رنجور به خانه‌هاى بزرگان انصار رفت از بهر حجت به استمداد و استعانت بر ظالمان و على عليه السّلام و حسن و حسين عليهما السّلام در خدمت او بودند . هيچ كس اجابت نكرد و جمله جواب دادند كه ما را قوت اين قوم نيست كه ايشان قوت دارند و بر ظلم حريص‌اند . گويند پسر معاذ جبل از پدر پرسيد كه فاطمه پيش تو به چه كار آمده بود گفت به طلب آنكه نصرت كنم او را بر ظالمان از او من اجابت نكردم پس از پدر برنجيد و سوگند ياد كرد كه بعد اليوم به مراد خود با تو سخن نگويم فاطمه دختر